برای رفیقم ..
دیشب رفیق دوست داشتنی ای که داشتم ، دارم و خواهم داشت بعد از روزهایی طولانی و غیر آفتابی انگار کنارم بود ..
و با خودم تصویری ساختم .. که انگاری میلیونها سال است که میشناختمش ..
شاید روزهای خوبی باشد و شادی هایمان مستدام ..
دیشب رفیق دوست داشتنی ای که داشتم ، دارم و خواهم داشت بعد از روزهایی طولانی و غیر آفتابی انگار کنارم بود ..
و با خودم تصویری ساختم .. که انگاری میلیونها سال است که میشناختمش ..
شاید روزهای خوبی باشد و شادی هایمان مستدام ..
این روزاها که نه .. این شبها میتونم قصه بگم .. با شخصیتهای خیالی ..
با احتیاط حمل شود چون شکستنی ...
یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست *
* از سید مهدی موسوی
تصور کن .. دستی بیرون از آب ... ( حال این لحظه ی من .. )
چند روزه دارم به سکانس فوق العاده فیلم زندگی زیباست فکر میکنم ..
روبرتو بنینی شبیه دلقکها به سمت مرگ پیش میرفت ..
بچه ی کوچیکش فکر میکرد اینم قسمتی از بازیه ..
پتک نیاور .. اشاره کن ..
مخاطبی دارد خیلی خاص .. که این روزها کمتر و کمتر به اینجا سر میزند ..
... ( صدای مبهم آژیر آمبولانس ) ..
نمیدونم چی میشه ، شایدم جواب خیلی از سوالام رو بتونم بگیرم . شاید همه چی تموم بشه .. آره ، شایدم همه چی تموم شه .
بدنم ، بدنم خیلی میسوزه . دهنم داره خشک میشه .. وای سرم .. این سر درد لعنتی دوباره میخواد شروع بشه .. کاش میتونستم قرص بخورم .. نفسام سخت بیرون میاد .. راننده چه قدر داد و بیداد میکنه .. چقدر خوابم میاد ، چشام سنگینه .. فکر کنم به خاطر اضافه کار دیشبه .. یادم باشه استعلاجی بگیرم برای فردا .. کاش بتونم ماسک رو از رو صورتم بردارم .. شاید راحت تر نفس بکشم ..
ولی از فردا شروع میشه ، روزنامه ها تو صفحه حوادث بغل خبر روستای شین آباد یادداشت میکنن جوانی در درگیری با زورگیران کشته شد .. شایدم به بی بی سی و اون ور آبیا برسه .. نهایت دو روز میگذره و همه یادشون میره .. فقط دلم برای خونواده ی کوچیکم تنگ میشه .. کاش بمونم ...